.
.
این روزها چقدر شبیه قصه های تو شدم ..
.
.
پ .ن : خودت گفتی بنویس..
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 05:23 ب.ظ توسط : صدای سکوت
تبلیغات
.
.
این روزها چقدر شبیه قصه های تو شدم ..
.
.
پ .ن : خودت گفتی بنویس..
بگذار با تو بماند
و همچنان بتابد
خورشیدی که میان دستهایت گذاشتم
تمام آرزوی من
شروع هر چیزی بود
که با تو تمام شد
تمام شد...
.
.
باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من ،تا صبحدم قدم میزنی
رازها را نوازش میکنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی...
* جبران خلیل جبران *
.
Ici, Ici j'ai connu la nuit
J'ai reçu la pluie
Comme une délivrance
Parfois, touché le silence
Ici, ici, j'ai appris l'oubli
قسمتی از ترانه ICi با اجرای lara fabian
..
دیشب که داشتم آلبوم ( یه خاطره از فردا) رو گوش می کردم
متوجه شدم که یه مصرع از یکی از ترانه ها (ترانه ی آقای یداللهی ) به طور
کاملا اتفاقی شبیه یکی از ترانه های من هست که البته من حدود 3 سال پیش این
ترانه رو نوشتم و مدتی هست که واگذار شده
در واقع نه من تا امروز این ترانه ی آقای یداللهی رو شنیده بودم ، نه ایشون ترانه ی
من رو
و خوب این شباهت ها یا همون اتفاق تا به حال کم نیفتاده و عجیب نیس
اما چون رو این ترانه داره کار میشه
ترجیح دادم و اسه جلوگیری از هر سوءتفاهمی این قضیه رو بگم
کفر اگر نباشد
من به امتداد زندگی شک دارم
به صدای گریه ی تنهایی
به نگاه خیس تو
به زمین
به آفتاب
وشب
که اندوهم را آفرید
من به اشک
به صداقت
به لحظه لحظه ی عشق
به هوا
به او
به تو...
من به زندگی شک دارم .....
.
.
.
* اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بی شماری تکرار شود
ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می شویم *
* بار هستی اثر میلان کوندرا*
.
.
کتاب بار هستی را دوست دارم زیرا سراسر زندگی انسان است
و فاجعه ی تنهایی او در جهان ...
خورشید که می شوی
شب سقوط می کند ...
صداقت وجدانت
تنهایی آلوده ات را آغوش می گیرد
شاید این
آخرین فصل زنبق های پیراهنت باشد ...
به تلاطم که میرسی
امید واژه ای عبث می شود
و تکرار طولانی اندوه
برای هر ثانیه ، سالیست ...
.
.
.
و چون در روزگار ما وحی و الهامی در کار نیست
امثال تو چاره ای جز گدایی ندارند !...
گدا : نجیب محفوظ
****
این کتاب زیبایی عجیبی داره و با اینکه بارها خوندمش ، هنوزم زیباست
پیشنهاد میکنم حتما بخونید ...
صدای دیوار می آمد
صدای وسوسه ای طولانی
کنار پنجره نشسته بودی
خیره بودی به جریان نقطه ای نامفهوم
دیدی
شنیدی
و شاید هیچ ...
نمی دانم
چشمان تو به کدام ورطه کشیده شد
و تو نا پیدا شدی
نا مش هر چه باشد
نمی دانم ...
عبوری بی برگشت
شاید تو
به انتهای ضمیر خود رسیدی
قدم های تو در پی آن تصویر ناسوتی رهسپار ناکجا شد
بگو
ردپای تو
در کدام پس کوچه ی غریب تجربیات انسانی گم شد؟...
با سبزینه ی آرام بهار
زیستن را از نو آغاز کن
و کنار سازش بی کران او
ابدیت را رنگ نیلی بزن
بگذار از تو تا آسمان ، فاصله بی تن باشد ...
.
.
.
چه اضطراب مبهمی ، باید یه آرزو کنم
انگار باید یک شبه ، دنیامو زیرو رو کنم ...