یکشنبه 3 خرداد 1388
و شاید ...
صدای دیوار می آمد
صدای وسوسه ای طولانی
کنار پنجره نشسته بودی
خیره بودی به جریان نقطه ای نامفهوم
دیدی
شنیدی
و شاید هیچ ...
نمی دانم
چشمان تو به کدام ورطه کشیده شد
و تو نا پیدا شدی
نا مش هر چه باشد
نمی دانم ...
عبوری بی برگشت
شاید تو
به انتهای ضمیر خود رسیدی
قدم های تو در پی آن تصویر ناسوتی رهسپار ناکجا شد
بگو
ردپای تو
در کدام پس کوچه ی غریب تجربیات انسانی گم شد؟...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:11 ق.ظ توسط : صدای سکوت
پنجشنبه 29 اسفند 1387
نقطه چین
با سبزینه ی آرام بهار
زیستن را از نو آغاز کن
و کنار سازش بی کران او
ابدیت را رنگ نیلی بزن
بگذار از تو تا آسمان ، فاصله بی تن باشد ...
.
.
.
چه اضطراب مبهمی ، باید یه آرزو کنم
انگار باید یک شبه ، دنیامو زیرو رو کنم ...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 02:21 ق.ظ توسط : صدای سکوت
شنبه 10 اسفند 1387
...
به تو اندیشیدن
سکوت من است
عزیزترین ، طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت
تو در درونم هستی
تکرار میشوی
هر لحظه
آنچنان عمیق
.
.
تو را
ملکوت آسمانت ...
و مهبط رنج و خسرانت را
دوست می دارم
آنکه گه گاه خاکستری می کند آسمانت را ...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:02 ق.ظ توسط : صدای سکوت
سه شنبه 15 بهمن 1387
هیچ کس ، هیچ کسی را نشناخت...
.
سکوت، صدای گام هایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
.
.
صدای گام های سکوت را می شنوم
خلوت ها از با همی سگ ها بهترند ...
.
.
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت بود سرانجام ...
.
.
... نمی دانم چرا
شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است و کور است
دروغ است و غریب است ...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 08:07 ب.ظ توسط : صدای سکوت
یکشنبه 29 دی 1387
...
.
از لحظه های حضورت پیوسته می گریزم
آنچنان که نه تو می مانی ، نه ...
.
.
ذهن آشفته ام ، آشفته تر شد
وقتی
ثانیه هایم را به افق مبهم چشم هایت پیوند زدم
و از من تا من هزار ثانیه فاصله افتاد
بی صدا ، فریاد کردم ...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 08:14 ب.ظ توسط : صدای سکوت
یکشنبه 1 دی 1387
سایه...
سیاه
خاکستری
.
.
رنگ تو
در اضطراب نامانوس تصویری گنگ
پنهان است
شاید دراعماق سایه های سیاهش
خاموشی...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 ب.ظ توسط : صدای سکوت
پنجشنبه 16 آبان 1387
تو ...
اینک که می نویسم
تو رفته ای
دوردست ها را که میبینم
دستان کاغذی بادبادکم خالیست
بی صدا
بر فراز نقطه ای نامعلوم
فرود می آید
نمی دانم
نقطه ی هبوط او
لحظه ی سکون من است
یا لحظه ی سقوط ...
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:53 ق.ظ توسط : صدای سکوت
دوشنبه 8 مهر 1387
آدم برفی
ای کاش در آغاز با من گفته بودی
وقتی توان آمدن تا آخرت نیست..
.
.
* تو بگو در کدام مسیر سفر می کنی
گذر از حضور من ؟ *
و به اندازه ی یک خواب بلند
لحظه ای زود گذر
می روی
می سازی
شاید ...
.
.
زمستان در راه است
و روزی برف می بارد
و من آدمکی می سازم
با خیالی ممتد
از او که
هیچ چیز و همه چیزم شده است
روزها می گذرد
ماه ها...
قلبم یخ زده است
نه..
جسمم
جای تو از خودم میسازم
آدم برفی ...

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 08:09 ق.ظ توسط : صدای سکوت